تبليغاتX
درد هجران

درد هجران

.....دردم از یار است و درمان نیز هم...

فراق...

 گفتی تحمل این چند روز  که نیستی برام سخته !

خواستم بگم  برای من  دوری  از تو یعنی یه مرگ تدریجی... ولی زبونم بند اومد و سکوت کردم ! 

صدات بغض آلود شد  و گفتی مراقب خودت باش !

اما بغض توی سینه من نشست  و راه گلوم رو بست ...و باز هم سکوت کردم ! 

نگاهت خیس شد  و  به صورتم دوخته شد و گفتی منتظرم زود برگردی !

خواستم بگم  بارون اشک در فراق تو  تنهام نمیذاره  ! اما باز نتونستم و سکوت کردم !

لحظه آخر لبخند رو توی صورتت آوردی . و گفتی خیلی دوستت دارم!

دیدی که بازم سکوت کردم و شدم نگاه !

ای کاش میتونستم بهت بگم من عاشق وجودتم...

مراقب خودت باش نازنینم...

به خاطر همه مهربونی ها و خوبی هات ازت ممنونم...   
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 22:17  توسط قاصدک  | 

جملات آموزنده...

 هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن!

- نماز وقت خداست آنرا به ديگران ندهيم!

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن!

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود!

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود!

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم!

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست!

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است!

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد!

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد!

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد!

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی!

- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها!

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست

اسراف محبت است!

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی

را به گرمی بفشاريد

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است

که بر ما مي گذرد

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ...

نه حاشيه اي از ياد رفتني

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ،

او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد!

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد

هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 18:10  توسط قاصدک  | 

غربت...

آشـــناهای غریب همیشه زیادند

آشـــــناهایی که می آیند و می روند

آشناهایی که برای ما آشنایند

ولی ما برای آنها...

نمی دانم

واقعا چرا و چگونه می شود


که همه روزی

آشنای غریب می شوند

یکی هست ولی نیست

یکی نیست ولی هست

یکی میگوید هستم ولی نیست

یکی میگوید نیستم ولی هست

و در پایان همه بودنها و نبودنها

تازه متوجه می شوی که:

یکی بود هیشکی نبود

این است دردی که درمانش را نمی دانند

و ما هم نمی دانیم

که آن یکی که هست کیست

و آن هیچکس کجاست

کاش می شد یافت

کاش می شد شکستنی نبود

کاش می شد زیر بار این همه بودن و نبودن

خرد نشد!

و ما همچنان هستیم

پس تو هم باش،

باش که دیگر یکی تنهــــــــــا نباشد.......


+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1390ساعت 20:30  توسط قاصدک  | 

زندگی

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ..

پرشی دارد اندازه ی عشق ...

زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه ی عادت ، از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی ست که می چیند.

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است.

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی ست.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری ست که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست .

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی ماه

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است

زندگی مجذور آینه است

زندگی گل به توان ابدیت

زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

 "سهراب"

نازنینم

زندگی هر چه باشد زیباست. زندگی هدیه اوست

با همه سختی ها... ترس ها...ناکامی ها....ناجوانمردی ها..

 باز هم زندگی زیباست.

باید به آن زیبا نگریست.

 مهربانم !

هر کجا رنجیدی. یا که از حادثه ها ترسیدی...

یا که ماندی تنها...

به یادت باشد. زندگی چه شیرین و چه سخت.

بالاخره همه اش  خواهد گذشت.

 و آخر روزی خواهد آمد که آغوش آرامش صبح..

همراه با شیرینی شهد عسل..

و لذت تماشای رخ زیبای دوست ...

پایانیست بر همه چیز...

 
                          

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 6:34  توسط قاصدک  | 

برای تو نازنینم...


نازنینم

تا  قاف‏ ترین قله‏ی  هستی

سـیمـرغ تریـن  هـمسـفرم بـاش

من مـرغ اسـیر  دل دریاچـه‏ی  نـورم

تـا پـر بکـشم  سـوی خـدا  بـال و پـرم بـاش...


+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 18:4  توسط قاصدک  | 

فاصله...


فاصله تنها یک حرف ساده بود ...

یادت باشه...

دل اگه دل باشه ، و محل محبت . هیچ اتفاقی  

ذره ای هم  از محبتش کم  نمیکنه...

 و فاصله ها بهانه  ای به دستش نمیدند...



+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 21:9  توسط قاصدک  | 

....

 در  درد ها دوست را خبر نكردن خود يك عشق ورزيدن است.

تقيه ي درد,زيباترين نمايش ايمان است.

به محبت خلوصي مي بخشد كه سخت شيرين است.

رنج تلخ است,

اما هنگامي كه تنها مي كشيم,تا دوست را به ياري نخوانيم

,براي او كاري مي كنيم

 و اين خود دل را شكيبا مي كند,طعم توفيقي مي چشاند

                                                                       دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم خرداد 1390ساعت 1:40  توسط قاصدک  | 

امید

امید

 را از کودکی یاد گرفتم

که میخواست با آبنبات چوبی خود

 آب شور دریا را شیرین کند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 21:1  توسط قاصدک  | 

همین الان....

 

نازنينم

دلت ميخواد به خدا نزديك بشي ؟


 يه كاري كن همين حالا

ببين چيا دوست داره

حتي كوچولو ، يكيشو ، فقط يكيشو همين الآن انجام بده

بقيه شو ديگه خودت ميفهمي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 17:49  توسط قاصدک  | 

فقط خدا میداند

 یک کشاورز چینی اسب پیری داشت که

از آن در کشت و کار مزرعه استفاده میکرد.

یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.

همسایه ها در خانه ی او جمع شدند و به

خاطر بد شانسی اش به همدردی با او پرداختند.

کشاورز به آنها گفت:شاید این بد شانسی بوده

و شاید هم خوش شانسی فقط خدا میداند

یک هفته بعد؛ اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی

از آن سوی تپه ها بازگشت.

این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسی اش

تبریک گفتند.

کشاورز گفت: شاید این خوش شانسی بوده و

شاید بد شانسی فقط خدا میداند

فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن

اسب های وحشی بود؛

از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش شکست.

این بار وقتی همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند؛

به او گفتند :چه آدم بد شانسی هستی

کشاورز باز هم جواب داد : شاید این بد شانسی بوده

و شاید هم خوش شانسی؛ فقط خدا می داند.

چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند

و همه جوانان را برای خدمت در جنگ با خود بردند؛

به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.

این بار مردم با خود گفتند: کشاورز راست می گفت؛

ما هم نمی دانیم شاید این خوش شانسی بوده و

شاید بد شانسی فقط خدا میداند؛


آری تنها خداست که میداند...

کدام حادثه تلخ برای ما   مفید بوده و

کدام حادثه شیرین برای ما مضر....

از حوادث تلخ نباید هراسید ....

چرا که  ممکن است  در آنها خیری  برای ما وجود داشته باشد

 و از حوادث شیرین نیز نباید مغرور شد چرا که ممکن است

  آنها سر آغاز خسران و زیان ما باشند....

باید دل را به آن بزرگ و توانا پیوند زد و نیت را خالص کرد و

از او خواست که خیر و خوبی را در همه زندگی ما وارد کند.

سرانجام ما را خیر بنویسد..

هر روز از درگاهش بخواهیم که.:....

الهی چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار...


+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 21:22  توسط قاصدک  |